|
دوسه روزی میشه که آرومتر شدم... از یادش که لحظه ای غافل نمیشم دوهفته اخیر خیلی برام سخت بود اطرافم همه چیز یادگار اونه ...همه دنیا بوی اونو میده ... وصدایش همه جا پیچیده ...گاهی حرفی ...عکسی...صدایش در فیلمی ... منظره ای ...بویی...لبخندی... لباسی....هرچیزی اونو به یادم میاره ...که بهت زده ..ناباور ...فقدانش مثل پتک به سرم کوبیده میشه دلخوشیم دستهای کوچیک دخترمه که با تعجب نگاهم میکنه و صورتمو نوازش میکنه خودشو محکمتر توی بغلم جا میده متعجب از اینکه مادرش برای چی اینطور اشک میریزه ؟کاش هرگز تجربه نکنی درک نکنی چنین داغی رو دلبندم ۵ شنبه ای دیگه بود دلم توی سینه جا نمیشد میدونستم که خانواده لیلا سر خاک میرن (امان ازین قاصله ها که من نمیتونستم برم) به آرزو اس ام اس دادم که به لیلا بگو :ندا بیقرارته ...دلتنگته ...چرا به خوابش نمیری؟ چند روز بعدش هم وقتی اتفاقی مسیرمون به گنبد افتاد رفتم سرخاک ... اذان مغرب بود ...های های گریستم ...کنار خونه همیشگی دوست همیشگی ام و فرداش خوابشو دیدم میخندید ...گریه کردم ....میدونستم رفته وفقط الان به خاطر من اومده توی خواب فقط دلواپس از دست دادنش و دوباره رفتنش بودم ...چند بار دنبالش گشتم نبود حس کردم بازم از دست دادمش( من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود) ..اما سریع خودشو بهم نشون میداد توی جمعیت ....بین ادمها ...لبخند میزد ..به من گفت : ندا جان من همیشه پیشتم ....همیشه کنارتم ...مراقبتم بعد سفارش آرزو رو کرد ...دوست نداشت غصه بخوره .... و محمد رو هم همینطور سفارش اونو هم کرد آروم شدم ...چند روزیه که ارومم ...گریه میکنم اما بیقرار نیستم لیلای من اینجاست همیشه کنارم و همراهم و من عجیب حسش میکنم وصداش توی گوشمه ندا جان من همیشه پیشتم ...
امروز روز مادره خیلی دلم میخواست به دیدن مادر لیلا برم اما میترسم که دیدن من براش سخت باشه بارها توی مراسم بغلم کرد و بویید که ندا تو بوی لیلای منو میدی وگریه کرد ... مطمئنم امروز نبود لیلا رو بیشتر احساس میکنه راستی: روزت مبارک لیلا جانم ...
بعدا نوشت : دوستهای مهربون ندیده ام ... وجود هر کدومتون نعمته ...برکته که دلمو ارامش میدین ....هیچی ندارم در مقابل همدردیتون و مهربونیتون بگم ... ممنونم فقط همین میبوسمتون
ساره جان خیلی وقته نمیتونم توی وبلاگت نظر بزارم امیدوارم منو ببخشی ولی همیشه بعت سر میزنم
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت توسط ندا رستمی
|
دیشب محمد اومد خونه مون قلبم داشت از سینه بیرون می اومد اومد بدون تو ...بدون کتایون...تنها ...به محسن اصرار کردم که بیارتش تو ... هفت سین سیاهم و عکستو دید ...اما مثل قبل صبور و اروم بود .... میدونم که مثل خودم دلش خون بود و خون گریه میکرد اما ظاهرا اروم بود لحظه ای که تنهایی وارد خونه شد دلم میخواست داد بزنم بگم پس لیلا کو ؟ کتایون کو؟فریادمو تو سینه خفه کردم ...بغض و اشکمو خوردم به خاطر حضور محترمش ....دستهام می لرزید لرزشش شدید بود تعادل نداشتم قوری از دستم افتاد و شکست مثل دلم که با رفتنت پاره پاره شد. خیلی ساده و ناباورانه یک کارت دستم داد... داریم به چهلم نزدیک میشیم ... چی بگم از روزها و شبهاش ...از دقایق و ثانیه هاش؟؟ و مردی که تنها بود ...
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت توسط ندا رستمی
|
نوروز رو دوست داشتی... بهار بغض آلودم ...عید سیاهم سرشار از یاد و خاطرات زیبای توست یاد دستهای ظریفت ...یاد موهای خرماییت ...یاد لبخند شیرینت ...یاد مهربونی بی حد و حصرت ...یاد خنده ها و گریه هامون ...وووو.....یاد کتایونت ...یاد کتایونت بهارم ..گلم ...عزیزممم ....شکوفه بهشتی ام عیدتان مبارک .... بهارتان مبارک
پی نوشت : کاش تجربه تان نشود هرگز.... زهر دلتنگی به کامم ریختند ..... راه نفس را می بندد!!
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت توسط ندا رستمی
|
همه هستی من آیه تاریکی ست که تورا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها ی ابدی خواهد برد من در این ایه تورا آه کشیدم آه من در این آیه تورا به درخت و آب و آتش پیوند زدم
باورم نیست که هفت روزه پر کشیدی و ترک من کردی و دلتو جدا کردی رفتی بدون اینکه فکر کنی کسایی هستند که بهت دلبستگی دارند و دلشون هنوزم هر لحظه برات تنگ میشه نکنه فکر کردی من هم ازت بریدم؟؟ نکنه این فکر رو کردی و ازم بریدی؟ نمیگم چرا گلت رو بردی که گل خوشبو و ظریفت همه جون و نفست بود ...همه جون و نفسش تو بودی هفت شبه که گریه همدمم شده و همراه اشکهام میخوابم همه میگن به خاطر دخترت خودتو کنترل کن صبور باش و من چقدر خوب یاد گرفتم که جلوی ارشیدا ماسک بی تفاوتی به صورت بزنم و با دل خون بخندم عکس عکس عکس..انگار میدونستیم یه روزی از هم جدا میشیم ..توی هر لحظه ای هر جایی یه عکس یادگاری با هم داریم لیلا... عزیز دلم بیوفایی رسم تو نبود ؟قرار نبود تنها بری ؟ قرار نبود منو اینطور با اشک و آه و یه دنیا خاطره تنها بزاری؟ توبودی که در سخت ترین روزهای زندگیم همراهم بودی قرار نبود که داغ نبودنت رو به دلم بزاری؟ صدا صدایت که هنوز توی گوشمه : ندا من بمیرم تو چیکار میکنی؟ خیلی گریه میکنی نه؟ حالا دیدی؟؟ ... من باور ندارم که تو رفتی ولی بگو اینها چی میگن ؟؟ چرا همه میگن تو رفتی ؟؟دیگه تموم شد ... دلم میخواد به همه بگم نه ...داد بزنم نه ... منتظرشم ...قراره بیاد بریم خرید عید ...قراره ۵شنبه زنگ بزنه ... هر ۵شنبه که بیاد ...هر اسفند که بیاد چشم براهت میمونم ..منتظرم که بیای ... مثل امروز دیر نکردی؟؟
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت توسط ندا رستمی
|
عکسهای درهم از روزهایی شاد همان روزهایی که تو همدمم شدی از تولدها..جشنهای بی بهانه ..فارغ التحصیلی دانشگاه از تپشهای مسخره دلهامون در اولین عشقهامون و قایم باشک در کوچه ای در محله ای قدیمی گلهای خشک لای کتابهای درسی وزمانیکه از تنهایی به خدا شاکی بودم و تو دلخور می شدی: مگه من خواهرت نیستم؟ ازون لهجه شیرین آذری و تویی که همیشه بوی شیرینی خونگی میدادی رزهای قرمز شکلاتهای کاکائو و بازهم عکسهای یادگاری .... و بهاری که میرسد اما بویی از بهار با خود ندارد مردمی که شادند و میدوند در تدارک عید لعنت به این بهار ...لعنت به شکوفه هایی که می آیند و جهانی که سبز میشود ...زنده میشود زمانیکه تو نیستی و طعم مرگ را چشیده ای
خدای من خدای لحظه های تنهایی خدای اشک های بی امان خدای نفس های بریده خدای دلتنگی خدای دلتنگی لیلای شبهای من کجاست ؟؟ شکوفه بهشتی اش؟....
گاهی توی حکمت خدا میمونم ..حیرت زده میشم رفیق روز و روزگارم ...همدم روزها و شبهای زندگیم کسی که خواهری رو در حقم تمام کرد ... دوستی که سالها باهم توی یک اتاق زندگی کردیم ناباورانه در ۵شنبه ۱۱ اسفند همراه تنها دلبستگی اش در دنیا فرشته کوچولوی چهار ساله اش ترکم کرد و تنهام گذاشت و من موندم و یک مشت عکس و یه دنیا خاطره... از خدای مهربون میخوام که اونو مورد رحمت و مغفرت خودش قرار بده واز دوستهای عزیزم ملتماسه میخوام برای ارامش و صبوری همسر داغدیده وپدر و مادرش دعا کنند
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت توسط ندا رستمی
|
|
درباره وبلاگ
در خوابهایم بیدار میشوم در رویاهایم به خواب میروم... منوی اصلی
پیوندها
دخترم آرشیدا کاردستیهای ندا خاتون بيا بهار قرني از باران يادداشت هاي يك دختر ترشيده عشق صداي فاصله هاست تاب بنفشه من و تو گيلاس خانومي داستانهای سورا و عمه جونش عسل و شکر روي ميز آشپزخانه روژين و روزگارش نوشته هاي يك بانوي خوب تزئینات حدیث جعبه های کادویی و تزئینات روبانی زيبا كده دیرتش باد پر گل قره نی .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی پیوندهای روزانه
آرشیو
آخرین نوشته ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
